محمود پور عالی
کتاب «پرواز در گذرگاه حوادث» نوشته محمود پورعالی، مجموعه خاطراتی از دوران درگیری های کردستان و ۸ سال دفاع مقدس است. پورعالی خاطراتی را بیان کرده که خود از نزدیک شاهد آنها بوده و روحیه ایثار، نوعدوستی و انسانیت رزمندگان و مردم را برای مخاطب به تصویر میکشد.این خاطرات ادای دینی به همه شهدا و جان باختگان میهن عزیزمان ایران است.
******
۵۶ جنازه، در گوشه میدان صبحگاه، توجه سربازان و پرسنل کادر و وظیفه پادگان را جلب کرده بود. آن روز کارمان شده بود، حمل زخمی ها و جنازه ها از پادگان سردشت که در نقطه صفر مرزی با کشور عراق قرار داشت و انتقالشان با هلی کوپتر به پادگان سقز.
از تحویل سال نو و شروع سال ۱۳۶۰ یک ماه می گذشت و همراه خانواده هایمان در پادگانی جنب فرودگاه شهر کرمان، دور هم جمع بودیم و زندگی را تحمل می کردیم .
مأموریت ما همیشه با فرود یک فروند هواپیما «فرند شیپ» دو ملخه هلندی روی باند فرودگاه کرمان شروع میشد. هواپیمایی که بعد از سوار کردن ما، مقصدش شهر مراغه در استان آذربایجان شرقی بود.
درگیریها در کردستان از اوائل سال ۱۳۵۸ شروع شده بود. تا رسیدن به مراغه دو ساعت و نیم، پرواز بود. آن زمان شهر مراغه فرودگاه نداشت. پیش از این که هواپیما از دل ابرها و فراز و فرودهای دلهره آورش به نزدیک مراغه برسد، نظامیان پادگان مراغه، جاده را که در مجاورت شهر بود،میبستند.
سپس به فاصله دو کیلومتر جاده خالی از هر جنبندهای میشد و بعد هواپیما با صلواتهای پیاپی ما روی آسفالت ترک خورده و فرسوده، فرود میآمد و تا توقف نمیکرد اضطراب این فرود دلهره آور از وجودمان دور نمیشد.
یک بار در حالی که همه کارها برای یک فرود آماده شده بود و چرخهای هواپیما به قول ما پروازیها در حال تاچ و یا همان لمس سطح جاده بود، با صدای یا ابوالفضل خلبان و دلهره ما که شوک زده به جاده خیره شده بودیم، مرگ را مقابل خودمان دیدیم. سایه مرگ یک لحظه تمام وجودمان را که پر از نشاط رسیدن بود، در برگرفت.
ما بیاختیار و وحشت زده چشمهایمان را بستیم. شک نداشتیم که چرخهای هواپیما با سقف ماشین سوختی که از یک طرف جاده وارد شده بود و قصد رفتن به طرف دیگر را داشت، برخورد خواهد کرد. اما خلبان با مهارت، هواپیما را بالا کشید و در حالی که قلبمان به شدت میتپید، هواپیما دور بلندی زد و دوباره فرود آمدیم. همیشه در دل حادثه بودن یک بیتفاوتی به انسان القا میکند. مانند آن ۵۶ انسانی که هرگز فکر نمیکردند در مکانی که دوران اسارت را پشت سرمیگذارند، خطر بیخ گوششان شکل بگیرد و ساعتی بعد از ورود به سلولهایشان، شهید خواهند شد.
با پرواز به طرف سقز قدم در دل حادثه میگذاشتیم. تماشای دشتها و کوهها و سرسبزی علفهای تازه سرزده از زمین حکایت از امنیت میکرد .اما در روی زمین و در میان راههای منتهی به روستاها و شهرها، ناامنی موج میزد. پادگان سقز در گوشه شهر و روی بلندی قرار داشت. شهر زیر نگاه ما بود. هر صبح بعد از صرف صبحانه، خودمان را به میدان صبحگاه پادگان میرساندیم. میدانی که حالا محلی شده بود برای پریدن و فرود هلیکوپترها. در گوشه میدان،کانتینر فلزی بود که لباس پرواز را آنجا میپوشیدیم سپس تجهیزات پروازی را برداشته و پرواز شروع می شد.
هشت ساعت پرواز در روز. از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب. کارمان رساندن نیرو، مهمات و آذوقهبه شهرهای محاصره شده بود.
در طول پرواز مراقب هر جنبدهای بودیم. بارها شلیک گلوله ای از میان صخرهها که در ارتفاع بیشتری نسبت به سطح زمین بودند، سقوط هلی کوپتری را رقم میزد. بیشترین مسیری را که روزانه پرواز میکردیم مسیر بانه، سردشت و بالعکس بود. اما حادثه زندان «دوله تو» و شهید شدن تعداد زیادی از نظامیان، پاسداران ژاندارمری،جهاد سازندگی،پیشمرگان کُرد و بسیجیان و افراد عادی که در خدمت ارگانهای دولتی بودند ، حادثه دردناکی بود که خشم مردم را برانگیخت.
زندان دوله تو
زندان دوله تو در روستایی به همین نام و تحت کنترل حزب دموکرات قرار داشت. زندان قبلا اصطبل بود و تغییراتی در ساختمان آن داده بودند. زندان در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۶۰ توسط یک هواپیما و چند هلی کوپتر عراقی بمباران و بسیاری از اسرای حبس شده در آن شهید شدند.
به گفته زخمی ها،زندان ۱۸ اتاق داشت و طبق آماری که بعدها اعلام شد، ۲۱۳ زندانی در آن حبس بودند. روایتی که زخمیها در طول مسیر پرواز برای ما تعریف کردند، تقریباً مشابه بود.
زخمیها عنوان میکردند که در مدت اسارت، تعدادی از آنها بازجویی و اعدام شدند.
یکی از زخمیها که ارتشی بود حادثه را این گونه شرح داد:«ما را به زور وارد سلولها کردند و اجازه خروج ندادند. در چهره و رفتار زندانیان اضطراب موج میزد. رفتار زندانبان ها با روزهای قبل فرق داشت.
در سلولها را از بیرون بستند. از رفتارشان مطمئن شدیم که اتفاقی در حال وقوع است. در همان حال ناگهان صدای غرش هواپیمایی را شنیدیم. برای یک دقیقه صدا کم و کمتر شد و بعد از یک سکوت چند دقیقهای، ناگهان صدای انفجار بسیار شدیدی به گوش رسید.
زندان لرزید و فضای سلول را گرد و غبار و دود پر کرد و در و دیوار از هم پاشیده شد. سقف روی سرمان فرود آمد. تعدادی از بچهها درجا کشته شدند و ما که زخمی و زنده مانده بودیم با گفتن یا ابوالفضل و یا علی و یا خدا دنبال راهی برای خروج میگشتیم. چند لحظه بعد که گرد و خاک فرو نشست، توانستیم از روزنهای بیرون بیاییم.
تازه در زیر تابش نور آفتاب فهمیدیم چه بلایی سرمان آمده، همه جا ویران شده بود. در همین موقع دو هلی کوپتر عراقی در آسمان ظاهر شدند و بدون ترس از پدافندی که کنار زندان بود و مجهز به کالیبر ۵۰ میلیمتری بود، همه را به گلوله بستند.
بعد از رفتن هلی کوپترها با تنی زخمی و هراسان به طرف زندان برگشتیم. جنازهها زیر آوار بودند و زخمیها که لابهلای خشت و الوارهای چوبی گرفتار شده بودند، ناله میکردند.
این حادثه زمانی اتفاق افتاد که نیروی زمینی ارتش و سپاه پاسداران توانسته بودند بخشهای عمدهای از خاک کردستان را از چنگال حزب دموکرات خارج کنند. بنابراین با هماهنگی حزب دموکراتو نیروی هوایی عراق این زندان بمباران شده و تعدادی از زندانیان بیدفاع به شهادت رسیدند و تعدادی زخمی شدند.
چند روز بعد از بمباران، اجساد شهدا به مسئولین ایرانی تحول داده شد. چند ماه بعد در ادامه پیشروی نیروهای ارتش و سپاه در کردستان و جبهههای جنوب و ضرب الاجل به حزب دموکرات در روز ۳۰ مهر ۱۳۶۲ بقیه زندانیها از اسارت حزب دموکرات آزادشدند.
۵۶ پیکر شهید
آن روز در میدان صبحگاه پادگان سقز هیاهویی برپا بود. سربازان از آسایشگاهها بیرون آمده بودند و کنجکاوانه گرداگرد میدان، نظاره گر تقسیم اجساد و انتقالشان به هلی کوپتر بودند. شاید این حجم از کشتهها دلشان را خالی کرده بود.
در کنار جنازهها که با پلاستیک شکلات پیچ شده بودند و تنها نشان از هویت آنها خطی بود که با ماژیک روی پلاستیکها نوشته شده بود. پاسدار.... بسیجی... نظامی و ... پیرمرد و پیرزنی کرد با لباس محلی کنار اجساد ایستاده بودند. پیرزن شوک زده فقط گریه میکرد. اما پیرمرد تعادلش را با عصا حفظ کرده بود.
امدادگران که افرادی بودند مثل دیگر سربازان، بدون هیچ آرم و نشانی، پیکر کشتهها را جابهجا میکردند تا بتواند جنازه فرزند پیرمرد و پیرزن را پیدا کنند.
از میان اسامی که روی جنازهها نوشته شده بود. چشمم به خطی افتاد که نوشته بود «رئیس آموزش و پرورش کامیاران». او را چرا اسیر کرده بودند؟ و چرا باید کشته میشد؟ برایم قابل قبول نبود که جنگ و خشونت به جایی برسد که رئیس آموزش و پرورش یک شهر را هم گروگان گرفته باشند.
چه کسانی او را اسیر کرده بودند؟ آیا بچههایی که سالها زیر نظر او در مدارس شهری و روستایی کردستان که زادگاهشان بوده و درس خوانده بودند، او را اسیر کرده بودند؟ آیا نگهبانان زندان از محصلهای او بودند که حالا دشمنش شده بودند؟ و آیا دیگر کشتهها که بیشترشان افراد عادی بودند روزی دانشآموزانی بودند که از طرف او و دستورات او تنبیه و یا تشویق شده بودند؟ اینها ابتدایی ترین سؤالهایی بود که از خاطرم عبور
میکردند.
بالاخره پیرزن و پیرمرد کُرد جنازه فرزندشان را پیدا کردند. بوی اجساد آنقدر شدید بود که همه سربازان دستمال به دست، بینیهایشان را گرفته بودند و ما را نگاه میکردند. باید تا آنجا که میشد هلیکوپترها را پر از جنازهمیکردیم. ده تا، دوازده تا و پانزدهتا و هلی کوپتر آخری بیشتر. از قبل به دلیل شدت بو، در و پنجرههلی کوپترها را که مخصوص حمل مهمات و نفرات بود. از بدنه جدا کرده بودیم. گروه پرواز ماسک ضد بو گذاشته بودند. سربازانی که کار امداد را به عهده گرفته بودند، جنازهها را داخل هلی کوپتر روی هم می گذاشتند. هر هلی کوپتر برای مقصدی. ساعتی بعد بچهها پشت فرامین نشستند و همه چیز آماده استارت شد. چهار فروند هلی کوپتر، آماده برای جدا شدن از زمین.
مسافر مراغه
اولین هلی کوپتر از زمین کنده شد که دستی آرام ولی محکم، روی شانهام نشست و فشار انگشتانش من را به سمت خودش برگرداند. در زیر فشار باد پرهای هلی کوپتر، مردی را دیدم که ریشی انبوهچهرهاش را پوشانده بود و لباس نظامی برتن داشت.
او در حالی که صدا به صدا نمیرسید، دهانش را در گوش من که در زیر کلاه هلمت پروازی بود، گذاشت و فریاد زد: « میتونم با این هلیکوپترها برم؟»با تعجب از این که بدون ماسک ایستاده بود، گفتم: «بری؟ کجا؟ »
ـ «مراغه»
برای این که صدایم را در لابهلای سر و صدای پره ها و موتورهای روشنهلیکوپتر بهتر بشنود، دهانم را در گوشش گذاشتم و فریاد زدم: «مراغه! جنازهها رو نمیبینی؟ هلی کوپترها لب تا لب پرجنازه است» مرد دستم را گرفت و به طرف خودش کشید و فریاد زد: «شش ماهه تو منطقه هستم تموم راهها بسته است. هیچ خبری از زن و بچهام ندارم. یه کاری بکن تا خودم رو به مراغه برسونم. اینها که دارن میرن، بگذار من هم باهاشون برم. زودتر به خانوادهام میرسم. خواهش میکنم»
مستاصل مانده بودم، چه کار بکنم. نگاهی به سرو وضعش انداختم. خودش متوجه نگاهم شد. بنابراین دوباره فریاد زد: «ببین چند ماهه ریشم رو هم نزدم. تو محاصره بودیم. فقط تونستم خودم رو به اینجا برسونم.» چطور میتوانستم بگذارم او برود. مگر جایی باقی مانده بود که او بنشیند. در همین موقع بالگردها یکی یکی از زمین کنده شدند.
دومی ـ سومی و هر هلی کوپتری که به پرواز درمیآمد. اضطراب او بیشتر میشد. یک نگاه به دورشدن هلی کوپترها میکرد و بعد نگاه ملتمسانهاش را به من میدوخت و فشار انگشتانش را در کف دست من بیشتر میکرد. از فریادی که زد فهمیدم که دیگر توان بحث با من را ندارد: «دارن میرون، تو رو به خدا کاری بکن.»
بدون این که حالش را درست و حسابی درک کنم در لابهلای صدای کرکنندههلیکوپتر فریاد زدم: «مرد حسابی، چه کار کنم.اینها همه جنازهاند. کجا میخواهی بنشینی؟ مرد به هلیکوپترهایی که از زمین کنده شده بودند، خیره شد و با التماس بیشتری گفت: «تو رو به جان زن و بچهات. شش ماهه اونها رو ندیدم. بگذار برم.»
آخرین هلی کوپتر آماده پریدن شده بود. مانده بودم چه کار کنم. به او بگویم برو. اما کجا بنشیند؟ مگر جایی بود. واقعاً دیدن زن و بچه این قدر واجب بود؟
او خوب میدانست که راههای زمینی ناامن وگاهی برای چند روز بسته میماند. آیا بیاطلاعی از وضعیت خانواده او را این طور از خود بیخود کرده بود. شاید برای او تنها فرصت بود حتماً یک لحظه بیشتر پیش خانواده بودن آنقدر ارزشمند شده که با آن ابهت و هیکل، اینطور عاجزانه التماس میکرد. احساس کردم دیگر تحمل نخواهد کرد و بدون این که منتظر جواب من بماند. خودش را به هلیکوپتر آویزان میکند.
فقط یک هلی کوپتر مانده بود. به چشمهای من خیره شد. منتظر جواب بود. نگاهش به من فهماند که یک روز هم نمیتواند این شرایط را طاقت بیاورد. پس چطور میتوانم مانع رفتنش بشوم! مأموریت ما یک ماهه بود. از راه هوا میآمدیم و از همان راه منطقه را ترک میکردیم.
بدون عبور از راههای پرخطر و به اسارت رفتن، زندانی شدن در زندانی که قبلاً اصطبل بوده و بعد جنازه شدن مثل این بیچارهها. این التماسها را
هم داشت اما آن جنازهها هم در همین راهها گروگان گرفته شده بودند و حالا بعد از چند روز در زیر آوار ماندن که بوی پوسیده شدنشان، فضا را پرکرده و باید با این شکل تحویل خانوادههایشان داده شوند. او حق داشت و این تنها فرصتش بود.
دیگر مکث نکردم و منتظرش نگذاشتم. فریاد زدم:ـ «کجا میخوای بنشینی؟»با خوشحالی گفت:«روی جنازهها!»
ـ «روی جنازهها!؟، بدبختمیمیری. تو نه ماسک داری و نه جایی که خودت را محکم بگیری»در حالی که نور امید در چشمهایش موج میزد با فریاد گفت: «تو بگو برو، کارت نباشد»یک لحظه از گفته خودم پشیمان شدم. نگران مهار کردن خودش روی جنازهها شدم.
درهای هلیکوپتر باز بود و امکان سقوط زیاد بود. اما دیگر دیر شده بود، نگاه عاجزانه آن مرد کار خودش را کرده بود. همه اتفاقات را در اختیار خودش گذاشتم با فریاد، گفتم: «برو»
و او درنگ نکرد. با یک خیز بلند و چند گام محکم، خودش را روی جنازهها انداخت و در حالی که دستهایش را دور چند جنازه محکم چسبانده بود از آن فاصله به من خیره شد. خوشحالی و تشکر را در چشمهایش میدیدم. با نگاهش از من ممنون شده بود.
خندهای از لای لبانش که از زیر سیبلهای پرپشتش نمودار شده بود، آشکار شد. مرد تنها کاری که توانست بکند، یکی از دستهایش را رها کرد و برایم تکان داد.
شما چه نظری دارید؟